تبليغاتX
عصر انتظار بروایت بحارالانوار جلد 13

نامه امام زمان عج به شیخ مفید ره الهم صل علي محمد وآل محمد توقيعي كه به افتخار شيخ مفيد صادر

نامه امام زمان عج به شیخ مفید ره

 

الهم صل علي  محمد وآل محمد

 توقيعي كه به افتخار شيخ مفيد صادر گشت

 بسم الله الرحمن الرحيم : سلام بر تو اي دوست مخلص در دين كه در اعتقاد بما با علم و يقين امتياز داري ما شكر وجود تو را به پيشگاه  خداوندي كه جز او خدايي نيست برده و از ذات بيزوالش مسئلت  مينمائيم كه رحمت پيا پي خودرا بر اقا و مولا و پيغمبر ما محمد و  اولاد طاهرين او فرو فرستد و به تو كه پروردگارتوفيقاتت را براي ياري  حق مستدام بدارد و پاداش را با سخناني كه از جانب ماميگوئي با  صداقت افزون گردانداعلام ميداریم كه :به ما اجازه داده شده كه تو  را به شرافت مكاتبه مفتخر سازيم و موظف بداريم كه آنچه به تو  مينويسيم به دوستانماكه نزد تو ميباشندبرساني خداوند آنها را  به طاعت خود عزيز بدارد و با حفظ و عنايات خود مشكلات آنها را بر طرفسازد خداوند تورا با امداد خود بر دشمنانش كه از دين  بيرون رفته اند پيروز گرداندو در رسانيدن به كسانيكه اطمينان  به انها داري بطرزي كه انشالله مينويسيم عمل كن هر چند ما  در جائي منزل كرده ايم كه از محل سكونت ستمگران دور است  و اين هم بعلتي است كه خداوند صلاح ما و شيعيان با ايمان ما  راتا زمانيكه دولت دنيا از ان فاسقان ميباشد در اين ديده است  ولي در عين حال از اخبار و اوضاع شما كاملا اگاهيم و چيزي از ان بر  ماپوشيده نميماند ما از لغزشهائي كه از بعضي شيعيان سر ميزند  از وقتيكه بسياري از انها ميل به بعضي از كارهاي ناشايسته اي  نموده اند كه نيكان گذشته از ان احتراز مينموده اند و پيماني كه از انها براي توجه به خداوند و دوري از زشتي ها گرفته شده و انرا پشت  سرانداخته انداطلاع داريم گويا انها نميدانند كه ما در رعايتحال شما  كوتاهي نميكنيم و يا شما را از خاطرنبرده ايم و اگر جز اين بود از هر  سو گرفتاري به شما رو مي آورد و دشمنان شما شما را ازميان ميبردند تقوي پيشه سازيد و به ما اعتماد كنيد و چاره اين فتنه و امتحان را كه به  شما رو اورده است از ما بخواهيد امتحاني كه هر كس مرگش رسيده  باشد در ان نابود ميگرددو انكس كه به ارزوي خود رسيده باشدازورطه  ان به سلامت ميرود ان فتنه و امتحان علامت حركت ما و امتياز شما  در برابر اطاعت و نافرماني ماست خداوند هم نور خود را كامل ميگرداند هر چند مشركان نخواهند خود را از دشمنان نگاهداريد و از افروختن  آتش جاهليت بپرهيزيد كساني كه دراين فتنه به جاهاي پنهان پناه  نبرده و در سرزنش ان راه پسنديده گرفته اند چون ماه جمادي الاولی سال جاري فرارسید بايد از انچه دران ماه روي ميدهد عبرت  بگيريد و از انچه بعد از ان واقع ميشود از خواب غفلت بيدار شويد  عنقريب علامت اشكاري از اسمان براي شما پديد مي ايد و نظير  ان در زمين نيز ظاهر ميگردد كه مردم را اندوهگين ميكند و بوحشت  می اندازد

  آنگاه مردمي كه از اسلام خارج شده اند بر عراق مسلط ميگردند و


بواسطه سوء اعمال انها اهل عراق دچار ضيق معيشت ميشوند


سپس اين محنت با مرگ يكي از اشرار از ميان ميرود و از مردن او


پرهيز گاران خيرانديش خشنود ميگردند و مردمي كه از اطراف


عالم ارزوي حج بيت الله دارند به ارزوي خود ميرسند و به حج


ميروند


هر مردي از شما بايد به انچه كه وسيله دوستي ما به ان تقرب مي جست عمل كند و از انچه مقام اورا پست ميگرداند و خوش ايند ما نيست اجتناب نمايد زيرا خداوند بطور ناگهاني انسان را برانگيخته ميكند انهم در وقتيكه  توبه سودي به حال او ندارد و پشيماني اورا از كيفر ما نجات  نميدهد خداوند تو را به رشد وكمال الهام بخشد و با لطف خود به رحمت واسعه خود توفيق دهد

                                                                                               

 

بحارالانوار جلد 13 صفحه 1246-1247-1248

 


 

نوشته شده توسط در شنبه سیزدهم اسفند 1390 ساعت 15:0 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ



 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 10:49 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ساعت 11:39 موضوع | لينک ثابت


بزرگواری و سعه صدرآقا سید مهدی قوام e-1'( آقا سید مهدی قوام (رضوان الله تعالی علیه) مرد بسیار

بزرگواری و سعه صدرآقا سید مهدی قوام
e-1'(

آقا سید مهدی قوام (رضوان الله تعالی علیه) مرد بسیار بزرگ و با سعه صدری بود؛ اعجوبه ای!

شبی دزدی وارد منزلش میشود؛ همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود، آقا سید مهدی بیدار میشود، با کمال خونسردی به او میگوید: می خواهی این فرش را چه کنی ؟

دزد می گوید : میخواهم آن را بفروشم.

آقا سیدمهدی میگوید: اگر بفروشی، آن را از تو خوب نمیخرند؛ من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد! برو آخر بازار عباس آباد، بگو: سیدمهدی فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو!

بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده؛ و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.

**********

در زمان طاغوت که فسق و فجور و فساد همه جا را فرا گرفته بود، یک شب آقا سیدمهدی قوام منبری میرود در همان بالاشهر تهران؛ به ایشان پاکتی پر از پول میدهند.

در حال رفتن به منزل، در مسیر یک زنی را میبیند، وضعیت نامناسبی داشته و معلوم بوده اهل فساد و فحشا است!

آقا سیدمهدی به یک پیر مردی میگوید: برو آن زن را صدا کن بیاید!

آن مرد تعلل میکند و میگوید: وضعیت آن زن و بی حجابی اش مناسب نیست او را صدا بزنم. خلاصه با اصرار سید و با کراهت می رود و او را صدا می زند که آن آقا سید با شما کار دارند!

زن می آید، آقا سیدمهدی از آن زن می پرسد: این موقع شب اینجا چه می کنی؟!

زن می گوید: احتیاج دارم، مجبورم!

سید آن پاکت پر از پول را از جیبش در می آورد و به زن می دهد و می گوید: این پول، مال امام حسین - ع - است، من هم نمی دانم چقدر است؛ تا این پول را داری، از خانه بیرون نیا!

مدتی از این قضیه می گذرد، سید مشرف می شود کربلا. (در آنجا) زنی بسیار مجبه را می بیند با شوهرش ایستاده اند.

شوهر می آید جلو و دست سید را می بوسد و می گوید: زنم می خواهد سلامی به شما عرض کند!

زن جلو می آید و سلام می کند و می گوید: آقا سید! من همان زنی هستم که آن پاکت را در آن شب به من دادید؛ ایشان هم شوهر من است که با هم مشرف شده ایم زیارت؛ من آدم شدم!

حسن رضایی گروه حوزه علمیه

http://www.tebyan.net/index.aspx?pid=105808

آیت الله فاطمی نیا نقل می کنند:


آقا سید مهدی قوام رضوان الله تعالی علیه مرد بسیار یزرگ و با سعه صدری بود، اعجوبه ای بود! شبی دزدی وارد منزلش می شود همین که فرشی را جمع کرده و در حال بردن بود آقا سید مهدی بیدار می شود، با کمال خونسردی به او می گوید:


می خواهی این فرش را چه کنی؟ دزد می گوید: می خواهم آن را بفروشم.

آقا سید مهدی می گوید: اگر بفروشی آن را از تو خوب نمی خرند، من آن را به تو مباح کردم، حلالت باشد. برو آخر بازار عباس آباد، بگو سید مهدی  فرستاده! آن را بفروش و برو کاسب شو!


بعداً دیدند همان شخص، اهل عبادت و تقوی شده و از همان فرش کاسبی و مغازه راه انداخته است.(1)

http://www.arefaneh.blogsky.com/1390/05/10/post-117/



 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 19:28 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ


 

نوشته شده توسط در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ساعت 12:30 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ



 

نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 19:29 موضوع | لينک ثابت


یک گفت و گوی خواندنی درباره مرگ

به گزارش   همشهری الف، سال‌ها بود كه تصميم گرفته بودم كاري براي آخرتم بكنم. مي‌خواستم بعد از تمام پريدن‌ها و جهيدن‌ها، از اين شاخه به آن شاخه، براي يك‌بار هم كه شده روي يك كار متمركز شوم و محصولي توليد كنم كه به كار خلق‌الله بيايد و توشه‌اي هم براي قبر و قيامتم شود.

طرحي را كه در ذهن داشتم با چند نفر در ميان گذاشتم. گفتم مي‌خواهم دكتر داوري را راضي كنم تا در چند جلسه متعدد روبه‌رويش بنشينم و پاسخ پرسش‌هايم را از او بخواهم. تمام رفقا مثال آن عامي مردي را زدند كه كاسه ماستي به دست،‌كنار دريا نشسته بود و مي‌خواست با آب دريا دوغ بسازد. وقتي به او مي‌گفتند حاصل كار تو هر چه شود، دوغ نمي‌شود، مي‌گفت خودم هم مي‌دانم اما اگر بشود چه دوغي مي‌شود.
خلاصه كلام اينكه دكتر رضايت داد. وقتي به لطف‌الله ساغروانی، مدير انتشارات هرمس گفتم، قرارداد سفيد امضا براي انتشار كتاب فرستاد و گفت تو فقط مصاحبه كن؛ پياده كردن و تنظيم و باقي قضايا تا انتشار كتاب با من. وقتي عماد حسيني شنيد، كه آن روزها رئيس خانه فلسفه بود و اين روزها سردبير الف، با هیجان استقبال کرد و گفت تصويربرداري از كل نشست‌ها و تبديل آن‌ها به يك فيلم ديدني هم با من.
هميشه از خودم مي‌پرسيدم چرا دكتر داوري مثل بقيه هم‌نسلان و هم‌قطارانش نيست؟ چرا لشگري از مریدان و رفقا از صبح تا شب دنبالش راه نمي‌افتند؟ چرا اهل گعده و دورهم‌نشيني و پشت سر اين و آن روده دراز كردن و از خلال اين زيرورو كشيدن‌ها خود را بالا بردن نيست؟
خودش چند جايي نوشته بود نمي‌دانم چرا كتاب‌هاي مرا نمي‌خوانند. چند باري اين سوال را از من هم پرسيد. پررويي كردم و جواب دادم؛ جوابي تند و شايد بزرگ‌تر از دهان من که قرار بود در همان کتاب منتشر شود.
خبر شروع شدن جلسات كه چند جا پيچيد، نظرم كمي عوض شد. احساس كردم علاقمندان داوري اگرچه شايد بسيار نباشند، اما علاقه‌اي عميق و مبتني بر شناخت را در خود جمع آورده‌اند كه شايد بيشتر به كار متفكران بيايد.
فيلسوف، شومن نيست. قرار نيست از اول صبح تريبون جلويش بكارد و تا آخر شب متولي هدايت و نصيحت مخاطبان باشد. فيلسوف، آرتيست سينما نيست. قرار نيست ادا و اصولش سرمشق خلايق شود و صفحات روزنامه‌ها را هر روز با عكس‌هاي چهار ستونه‌اش پر كند. خودش به ما آموخته بود كه غربت فيلسوف، غربت متفكر نيست، «غربت تفكر» است و فكر مي‌كنم خودش بهترين مصداق اين جمله بود. هر چه زمان گذشت، گوشه‌گيرتر شد.
سال 1385 كه گفت‌وگوهاي ما آغاز شد، هفتادوسه‌ ساله بود. حالا پنج‌سال مي‌گذرد و شايد اگر آن اتفاق‌هاي لعنتي براي اين حقير نمي‌افتاد، حالا توشه آخرتم پشت ويترين كتابفروشي‌ها قرار گرفته بود. رفقايي كه در چند جلسه از آن جلسات همراهم بودند،‌ متفق‌القول مي‌گفتند انتشار اين كتاب تصوير جديدي از داوري خواهد ساخت. مي‌گفتند حرف‌هايي زده كه هيچ جا نزده. مي‌گفتند ابك بار خودت را بستي. مي‌گفتند چه كرديد كه داوري راضي شده اين‌قدر راحت و بي‌پيرايه جلوي دوربين بنشيند و تاريخي را به تماشا بنشيند كه مدت‌هاست كسي با آن كاري نداشته. اما نشد. نشد كه بشود.
طرح اوليه كتاب مبتني بر «مسئله محوري» بود. تلاش كردم حاصل اين كتاب متفاوت از گفت‌وگوهاي مشابهي باشد كه در آن گفت‌وگوكننده از اول خلقت آدم شروع مي‌كند و در يك سير خطي مستقيم تا امروز مي‌آيد. سعي كردم داوري تاريخ رااز خلال «مسئله»ها بررسي كند. دنبال بيوگرافي نبودم. مي‌خواستم بدانم فيلسوف جوان در 28مرداد32 كجاي جهان ايستاده بوده و نسبتش با ادبيات طلايي دهه30 و 40 چه بوده است. مي‌خواستم بفهمم ساعدي چرا جلاي وطن مي‌كند و دريابم فرديد كه اين روزها دختركان 18ساله دانشكده ادبيات هم برايش پشت چشم نازك مي‌كنند، چگونه بخش مهمي از تاريخ تفر ما را رقم زده.
حاصل آن جلسات پياده و تنظيم شده. شايد اگر كار دست كسي جز من بود، همين‌ها را كه حجم‌شان به اندازه يك كتاب است، منتشر مي‌كرد. من اما توانايي‌اش را ندارم. اين كتاب از نظر من كاملا «ناقص» است، اين‌قدر ناقص است كه مرا پيش‌ داوري بي‌آبرو كرده؛ اين‌قدر بي‌آبرو كه خجالت مي‌كشم گوشي را بردارم و زنگ بزنم و قراري بگذارم و به ديدنش بروم.
امروز كه بخش بسيار كوچكي از آن مصاحبه را در اختيار ماهنامه الف مي‌گذارم فقط يك هدف دارم. اميدوارم شايد ديدن اين صفحات و خواندن اين سطور باعث شود كه روزنه‌اي دوباره براي ادامه كاري گشوده شود كه براي من، مهم‌ترين كار روي زمين مانده است. مي‌دانم كه تاريخ ما، تاريخ كارهاي به زمين مانده است. مي‌دانم كه هر كدام‌مان طرح‌هاي بزرگي در سر داشته‌ايم كه امروز مثل يك تكه عتيقه قديمي، در گوشه ذهن‌مان خاك مي‌خورد. اما اين را هم مي‌دانم كه دل كندن از آن عتیقه ها، براي كسي كه با رويا زندگي مي‌كند، چيزي نيست جز خداحافظي با زندگي.
جناب آقاي دكتر رضا داوري اردكاني. سلام. اجازه داریم دوباره بيايیم و مزاحم شویم و اين كتاب را به سرانجام برسانیم؟ بله؟
سال 1385 است آقای دکتر. شما متولد 1312 هستید. درست می‌گویم؟ می‌شود 73 سال. امیدوارم همیشه پاینده باشید، اما مرگ در راه است. نگاه شما به مرگ چه‌گونه است؟ چه‌طور می‌خواهید با آن مواجه شوید؟
همه از «آغاز» شروع می‌کنند، شما از «پایان» شروع کردید. بعدن به این نکته خواهم پرداخت که این پایان، پایانِ چیست. فی‌الجمله بگویم که پایان امکان‌ها است. من به این سؤال بسیار مهم دو جواب می‌توانم بدهم. یک جنبه‌ی این پرسش، جنبه‌ی روان‌شناسی است که از کسی بپرسید در باب مرگ چه می‌اندیشد و در برابر این امر چه عکس‌العملی دارد. من کسانی را می‌شناسم که به مجالس ترحیم نمی‌روند، برای این که از یاد مرگ ناراحت می‌شوند. کسانی هم هستند که ترسی ندارند. ولی به هر حال غفلت از مرگْ ضرورت زندگی در این جهان است. یا به قول مولوی، ستون زندگی در این عالم است. در صورتی این حرف معنی عمیق خودش را پیدا می‌کند که ما حقیقت مرگ را بپذیریم. اگر مرگ عارضه است، غفلت از آن نمی‌تواند ستون عالم باشد. وقتی غفلت ستون عالم است که مرگ «موجود» باشد، مرگ «با ما» و «در ما» باشد. اتفاقن بعضی این طور فکر می‌کنند که مرگ چیزی غیر از ماست، مرگ از بیرون می‌آید و گریبان ما را می‌گیرد. ولی این طور نیست. ما با مرگ به دنیا آمده‌ایم. حیات آدمی با مرگ معنای خاص خودش را پیدا کرده و از حیات دیگر جان‌داران ممتاز شده است.
از جهت روان‌شناسی، برای من مرگ امر راحتی است. یعنی می‌توانم به آن فکر کنم و یک جوری می‌توانم با آن کنار بیایم. ادعای عرفان و این طور چیزها ندارم، این یک تجربه‌ی خیلی عادی است. من دارم تجربه‌ی خودم را می‌گویم که از اندیشه‌ی مرگ خیلی نمی‌ترسم و به این جهت می‌توانم به آن فکر کنم. ولی به هیچ جایی نرسیده‌ام و نمی‌دانم کسی به جایی رسیده است یا نه؛ چون این چیزهایی هم که خوانده‌ام، گرچه روشنگر بوده است و گرچه امکان دارد مسأله را بالنسبه دقیق‌تر مطرح کرده باشد، اما من به هر حال نفهمیدم چیست، یا شاید اصلن نشود فهمید که مرگ چیست. اگر بشود مرگ را فهمید، در حیطه‌ی اختیار قرار می‌گیرد.
چرا با فهمیدن چیستی مرگ، امر مرگ در حیطه‌ی اختیار قرار می‌گیرد؟
مرگ نهایت است؛ نهایت امکانات است. فهم ما در حد امکان‌هاست. مرگ می‌آید و این امکان‌ها را قطع می‌کند. سیف قاطع است. حرف‌ها و کلماتی که می‌گویند، ربطی به ماهیت مرگ ندارد. از اپیکور تا تولستوی، حرف‌های خیلی خوب و زیبایی نقل کرده‌اند، اما ماهیت مرگ با آن حرف‌ها معلوم نمی‌شود. چنان که می‌دانید، اپیکور می‌گوید «اگر من هستم مرگ نیست، و اگر مرگ هست من نیستم، و بنابراین سروکاری با هم نداریم و این مسأله نگرانی و غم و غصه‌یی ندارد.» مطالب مهمی که در زمان ما گفته شده است درست نقطه‌ی مقابل نحوه‌ی تفکر اپیکور است. مرگ هست، نه این که اگر باشد ما نیستیم، هم‌اکنون هست. ما از آن غافل‌ایم و باید غافل باشیم. زیرا اگر غافل نباشیم، زندگی و برنامه و کار و شغل نداریم. برای این که شغل و زندگی داشته باشیم، قهرن و ناگزیر از آن غفلت پیدا می‌کنیم. مرگ با ما و در درون ماست. معنای «ما محفوف به عدم‌ایم» همین است. عدم در ذات ماست.
اما من می‌خواستم بدانم رضا داوری اردکانی چه‌گونه با مرگ مواجه می‌شود؟
راحت.
اندیشیدن به مرگ، یک نکته‌ی دیگر هم دارد که شاید خیلی فلسفی نباشد و ساده‌تر به نظر بیاید اما برای وجدان انسانی اهمیت فوق‌العاده‌یی دارد. اندیشیدن به مرگ، در بسیاری اوقات به معنی اندیشیدن به پس از مرگ است. به این معنا که ما تصور و تصویری داریم از این که وقتی مرگ به سراغمان می‌آید اتفاقی برای‌مان می‌افتد که به معنای معدوم شدن ما نیست و ممکن است پس از آن اتفاق‌های دیگری بیفتد. این احساس در اندیشه‌ی مذهبی معمولن تبدیل می‌شود به ترس از نکیر و منکر و عذاب الیم و مار غاشیه. در اندیشه‌ی فلسفی می‌تواند تبدیل شود به ترس از جاودانگی، و خودِ این نکته می‌تواند بسیار دهشتناک باشد که شما وقتی می‌میرید محکوم‌اید تا ابد چیزی را تجربه کنید. حس‌های این‌گونه به سراغتان نمی‌آید؟ در ذهن شما حرفِ مرگ مسأله است یا مرگ و پس از مرگ مسأله است؟ این دو متفاوت است. وقتی می‌گوییم «مرگ پایان امکان‌هاست»، در واقع پس از مرگ را در نظر نداریم، چون با مرگ امکانات از بین می‌رود.
بله، فعلیت است.
اما وقتی با این دید نگاه نمی‌کنیم و مرگ را چه به تعبیر ادیان و چه به تعبیر فیلسوفان نگاه می‌کنیم، مرگ اگر پایان امکانات ما نباشد شاید «دیگری» امکان‌هایی داشته باشد تا بلاهایی سر ما بیاورد. آیا با این ایده هم دست و پنجه نرم کرده‌اید یا مرگ برای شما فقط پایان امکانات است؟
برای من که در آیین اسلامی بزرگ شده و رشد کرده‌ام، مسأله‌ی معاد نمی‌تواند مطرح نباشد. خصوصن اگر آدم با فلسفه هم سروکار داشته باشد، نمی‌تواند به مسأله‌ی معاد بی‌اعتنا باشد. معمولن وقتی به معاد فکر می‌کنیم، می‌رویم و می‌رویم. معاد برای من همیشه مسأله‌ی فلسفی مشکلی بوده است. اتفاقن یکی از نامه‌هایی که از مرحوم آقای سیدجلال آشتیانی نگه داشته‌ام، پاسخ به سؤال در همین زمینه بوده است. ایشان کیفیت حشر را بیان می‌کند، و در بحث کیفیت حشر، در موضعِ این نیست که «مُردم و در برابر سؤال نکیر و منکر قرار گرفتم.» یا «در کجا هستم؟ مخلّد در عذاب یا در نعیم بهشت؟» به این چیزها فکر نمی‌کند؛ بحث می‌کند که بهشت چیست و خلود در عذاب چیست. خودِ فلسفه آدم را غافل می‌کند از مرگ. بحث در معاد، آدم را غافل می‌کند. معاد مربوط به اعتقاد است. به‌تجربه، ممکن است اشخاص خیلی اهل زهد و خیرات و مبرّات باشند ولی خیلی از مرگ نترسند. دانش‌جوی فلسفه که فضول است ممکن است بپرسد آن‌جا که بهتر از این‌جاست، این‌جا چه مزیتی دارد؟ آن‌جا دار قرار است و این‌جا دار بی‌قراری و اضطراب و درد و رنج و ابتلا. آن‌جا همه‌ی ابتلاآت برداشته می‌شود و کسی هم که اهل خوبی است، خوف و عذری ندارد و باید امیدوار باشد. ما ولی معمولن می‌بینیم چنین چیزی نیست. یعنی کم‌تر کسی را می‌بینیم که بتواند باعظمت بگوید که خواستید و احضار کردید و ما هم آمدیم، دوره‌ی ما تمام شد. کلمه‌ی آخری که امام حسین(ع) گفت «الهی رضاً بقضائک...»، نشان تسلیم کامل در برابر حق بود. مرگ در حقیقتش تسلیم به حق است. نمی‌دانم چه بگویم. از سؤال‌های مشکل شروع کردید و من درمی‌مانم.
بسیار خوب. من نمی‌خواهم این داستان مرگ را رها کنم. در تفکر دوره‌ی جدید، در برخی از موارد اتفاقن یکی از وظایف فلسفه را مرگ‌اندیشی می‌دانند و به تعبیری می‌گویند فیلسوفی که مرگ‌اندیش نباشد فیلسوف نیست؛ حرفی که حداقل در حوزه‌ی فلسفه‌یی که شاید شما بیش‌تر به آن تعلق خاطر داشته باشید، بیش‌تر مطرح می‌شود. من می‌خواهم درباره‌ی مرگ‌اندیشی بدانم. مرگ‌اندیشی یعنی چه؟ مفهومی که شاید یکی دو قرنی است به صورت جدی‌تر وارد فلسفه شده است. اگر قرار است مرگ پایان امکان‌ها باشد، مرگ‌اندیشی قرار است چه کمکی بکند؟ آیا صرفن یک توصیه‌ی اخلاقی است که «ای انسان! مرگ‌اندیش باش و بدان روزی امکان‌هایت به پایان می‌رسد، و قتل و دزدی نکن.» یا قرار است اتفاق دیگری را برای ما زنده کند از جنس دریدن پرده‌ی غفلت به تعبیر مولوی؟ مولوی که می‌گوید قیامت «یوم تبلی السرائر» است و غفلت ستون این دنیاست، همان معاد و بهشت و جهنمی را در نظر داشت که با استناد به آن می‌گفت درست است که «استنِ این عالم ای جان غفلت است» و «هوشیاری این جهان را آفت است»، اما هوشیاری فرد ـ یعنی تویی که مخاطب من هستی ـ بسیار هم مهم است برای این که به «مقامات» برسی. وقتی در فلسفه‌ی جدید، به معنایی، معاد و پاسخ به نکیر و منکرْ پرسش‌های فلسفی نیست، این مرگ‌اندیشی چه کمکی می‌تواند به ما بکند و چه اهمیتی دارد؟
فیلسوف ضرورتن نباید مرگ‌اندیش باشد. اما حالا می‌گویم که چرا نمی‌تواند به مرگ نیندیشد. اما قبل از آن، بگویم که من اولین جایی که تعبیر مرگ‌اندیشی را دیدم در مثنوی بود، آن هم در قصه‌ی شهر سبا که پیغمبران انذار می‌دهند که این کارها ناپسند است و عاقبت آن تباهی است. مردم شهر سبا هم به اهل بشارت و انذار جواب می‌دهند که «طوطی نقل و شکر بودیم ما / مرغ مرگ‌اندیش گشتیم از شما».
مرگ‌اندیشی در آن‌جا معنای مذموم دارد؛ یعنی ما شاد بودیم، به فکر خوشی‌ها بودیم و چشم‌انداز خوبی داشتیم، اما شما مرگ را در برابر ما گذاشتید، ما نمی‌خواهیم مرگ‌اندیش باشیم، مرگ‌اندیشی چیز خوبی نیست. در این اواخر که مرگ‌اندیشی عنوان می‌شد، در ایدئولوژی‌ها بود. گاهی که فلسفه‌ها را به مرگ‌اندیشی متهم می‌کردند، نظیر همان تعبیر مثنوی در نظرشان بود که شما به زندگی و به آدم بی‌اعتنا هستید، وجود انسان و زندگی را به چیزی نمی‌گیرید و به مرگ فکر می‌کنید. اما اگر فلسفه‌یی این طور فکر کند، از مسائل اساسی‌اش چشم پوشیده است. وقتی در فلسفه‌ی معاصر این‌گونه به‌جد درباره‌ی مرگ اندیشیده می‌شود، مرگ از وجود و از زندگی جدا نیست. ما می‌پرسیم که «ما کی هستیم؟» وقتی سخن گفته می‌شود که کیستیم و کجا هستیم، اگر مرگ را نبینید، آینده را هم نمی‌بینید. شما قرار نیست مردم را به مرگ‌اندیشی دعوت کنید که: ای داد و بیداد، مَردم، شما دارید می‌میرید؛ شما می‌گویید آینده دارید و به سمت آینده که می‌روید، در جایی امکانات شما تمام می‌شود. یعنی وقتی مرگ را حدّ وجود آدمی قرار می‌دهید، از آدمی جدایش نمی‌کنید. مرگ حد وجود آدمی است. بنابراین این مرگ‌اندیشی به ما این امکان را می‌دهد که وضع و موقع خودمان را در جهانی که هستیم بشناسیم و معنی خودمان را بشناسیم. اگر به‌جد مرگ را مطرح کنید و با مرگ انس بگیرید، آن مرگ‌اندیشی‌یی که می‌گوید دنیا چیزی نیست و اعتبار ندارد، مطرح نمی‌شود.
باز هم یک سؤال: آیا این مرگ‌اندیشی که به یک معنا درنده‌ی پرده‌ی غفلت است ـ همان‌گونه که مولوی اشاره کرده بود ـ راه را بر زندگی در این جهان نمی‌بندد. فیلسوف مرگ‌اندیش چه‌گونه به بازار می‌رود و بر سر کرایه‌ی تاکسی چانه می‌زند؟
ببینید، کسی که اهل رزم بوده و اهل فصاحت و بلاغت و حکومت و امارت بوده، یعنی امیرالمؤمنین علی(ع) که واجد خصایص عالی انسانیت بوده، می‌گوید «انس من به مرگ، از انس طفل به پستان مادر بیش‌تر است.» انس با مرگْ جلوی مجاهده و زندگی و حکومت و شغل را نمی‌گیرد. همه‌ی این‌ها در جای خودش هست. اگر با مرگ درست مواجه شویم، نه یأس‌آور است و نه ما را از کار بازمی‌دارد. وقتی یأس‌آور است که تکلیف خودمان را ندانیم و رابطه‌مان با این دنیا رابطه‌ی شخصی نباشد و رابطه‌یی که در شأن آدمی است نباشد. مگر آدمی چه شأنی دارد؟ ساده بگویم ـ برای این که سؤال شما را منتفی کنم ـ من آمده‌ام و هیچ تعلق و بستگی و راهی ندارم. زندگی می‌کنم و شب را به روز و روز را به شب می‌آورم. می‌خورم و شاید هم فکر کنم کمال آدمی به این است که به شأن حیوانی خودش بپردازد، حیوان تمام و کاملی باشد. انسان کامل شاید برای من همان حیوان کامل باشد. در تلقی جاری و بعضی تلقی‌های فلسفی که در زمان ما از زندگی می‌شود ـ حتا وقتی راجع به علم و فلسفه، علم و عرفان، علم و سیاست بحث می‌کنیم ـ این بحث پیش می‌آید که فلسفه به چه درد می‌خورد؟ این که فلسفه و شعر به چه درد می‌خورد، پدیدآورنده‌ی این پرسش است که مگر قرار است به درد چه‌چیزی بخورد؟ به درد خوردن؟ به درد وجود حیوانی من؟ نه، نمی‌خورد. بقیه‌ی چیزها مطرح نیست. من عین وجود حیوانی‌ام هستم. وقتی که به این وضع فکر مبتلا می‌شویم، آن وقت مرگ را خارج یا بهتر بگویم اخراج می‌کنیم و اصلن نمی‌توانیم به مرگ فکر کنیم و می‌گوییم مرگ‌اندیشی شر است. اما اگر در تاریخ‌ها نگاه کنید، همین مرگ‌اندیش‌ها شادترین و دل‌خوش‌ترین مردمان روی زمین بوده‌اند. یعنی خیلی چیزهایی که معمولن ما را غمگین می‌کند، آن‌ها را غمگین نکرد. اصلن درد و شادی آن‌ها یکی است. برای بایزید بسطامی و باباطاهر عریان، غم و شادیْ یک چیز است.
فکر می‌کنم برای بایزید و باباطاهر، مرگ‌اندیشی متفاوت است با آن‌چه امروز عنوان می‌شود. مرگ‌اندیشی بایزید ناظر به کمال انسانی است. نمی‌گویم ناظر به آینده‌ی انسانی است که به بهشت خواهد رفت یا دوزخ. مرگ‌اندیشی برای آن‌ها در واقع دستورالعملی normative است، به این مضمون که «این‌گونه زندگی کن تا به آن‌جا برسی.» اما درباره‌ی مرگ‌اندیشی در دوره‌ی جدید، پرسش از نوع دیگری است. یادم می‌آید یک بار سرِ درس کِرکگارد، از شما پرسیدم که «در حوزه‌ی تفکر دینی، این دلهره و هراس و اضطراب اگزیستانسیالیستی را می‌فهمم، چون در قبال یک حقیقت مطلق و یک وجود متعالیْ اضطراب و دلهره دارم. اما برای کرکگاردی که مؤمن نیست، یا برای اگزیستانسیالیستی که ضرورتن با دین نسبتی ندارد، این دلهره و هراس و هول و ویژگی‌های اگزیستانسیل در قبال چه‌چیزی باید اتفاق بیفتد که من نمی‌فهمم؟» پای پله‌های دانشکده‌ی ادبیات بودیم و با بچه‌ها داشتیم می‌آمدیم و من تندوتند سؤال‌هایم را می‌پرسیدم. شما صبر کردید و صبر کردید و نهایتن گفتید «مرگ.» و هیچ توضیح دیگری ندادید. حالا این‌جا این فکر کردن به مرگ برای من متفاوت شده است. چه جای اضطراب و هراس و دل‌خوشی، اگر قرار است این مرگ صورت بپذیرد؟ این مرگ همان پایان امکان است. یعنی همه چیز تمام شد. من بایزید و باباطاهر و مولای متقیان را می‌فهمم اما این مرگ‌اندیشی در فلسفه‌ی جدید را نمی‌فهمم.
این مرگ‌اندیشی در واقع می‌تواند توضیح همان مرگ‌اندیشی‌یی باشد که در تفکر قدیم بوده است؛ گرچه نمی‌دانم کسانی که این را مطرح کرده‌اند احوال عارفانه داشته‌اند یا نه. حالا که به کرکگارد اشاره کردید باید بگویم که او برای ما مسأله را خیلی روشن کرده است؛ در همه‌ی آثارش و به‌ویژه در «ترس و لرز»؛ در قربانی کردن ابراهیم(ع) حضرت اسماعیل(ع) را، یا ـ به قول او و تورات ـ حضرت اسحاق(ع) را. Anguish در نهایت در برابر مرگ است.
شما می‌گویید عارف Anguish ندارد، برای مرگ آماده است و تسلیم است. آدمی راه را طی می‌کند و شاید به این مرحله برسد، و البته این که چه‌کسی به این مرحله می‌رسد، گفتنش آسان نیست. من هم ادعا کرده‌ام که خیلی نمی‌ترسم، اما خیلی هم در این اندیشه نمی‌مانم و خیلی هم در آن مکث و درنگ نمی‌کنم. آزمایش نکرده‌ام ببینم می‌توانم یک شب را با این اندیشه صبح کنم یا نه. وقتی شما می‌گویید، یک تذکر و یادآوری است که من هم می‌توانم بگویم بله، حالا کاری ندارد. 73 سال زندگی کرده‌ام، قرار است بعدش چه بشود. اما کرکگارد برای ما روشن می‌کند که من اصلن «اگزیستانس» دارم. یعنی نه‌فقط فانی نیستم بلکه می‌خواهم اثبات ذات بکنم و می‌خواهم به خودم تحقق ببخشم. در راه این تحقق بخشیدن، با مرگ مواجه می‌شوم؛ چه‌گونه دلهره و اضطراب و ترس‌آگاهی و مرگ‌آگاهی نداشته باشم؟ چیزی را درک می‌کنم که نمی‌گذارد من خودم را متحقق بکنم، مانع اگزیستانس من می‌شود. حیوان که از مرگ نمی‌ترسد، برای این است که اگزیستانس ندارد. سنگ اگزیستانس ندارد. فرشته مرگ ندارد و اگزیستانس هم ندارد (اگر اگزیستانس را به معنی اصطلاحی لفظ بگوییم، نه به معنای وجود. فردا نگویند فلانی گفته فرشته وجود ندارد). اگزیستانس به معنی کرکگاردی لفظ، خاص انسان است. اصلن در این آزمایشِ تحقق و آزمایشِ اگزیستانسیل است که مرگ به عنوان امری ظاهر می‌شود که مرگ‌اندیشی مذموم به آن پیوند نمی‌خورد. مرگ به صورتی که در کرکگارد ظاهر می‌شود، با مرگ‌اندیشی‌یی که ما را از کاروبار و زندگی معاف کند و بازدارد، میانه‌یی ندارد؛ یک مسأله است؛ مسئله‌یی که فیلسوف به آن فکر می‌کند و ربطی به زندگی عادی ندارد؛ گرچه در زندگی عادی پیدا می‌شود. مرگ مسأله‌ی فیلسوف است. فلسفه‌ی معاصر، بر خلاف فیلسوف قدیم که به مرگ نمی‌اندیشید مگر آن که مراحلی را طی بکند و مسائلی را مطرح بکند، تازه آن هم در فلسفه‌ی اسلامی و فلسفه‌ی مسیحی (که به جمع دین و فلسفه رسیده است) به مرگ می‌اندیشد. وگرنه برای افلاطون، مرگ مسأله نیست، او فقط از آن بحث می‌کند. در کتاب دهم «جمهور»، داستان بعد از مرگ را شرح می‌دهد: بدون اضطراب و بدون Anguish شرح می‌دهد که در هادس چه اتفاقی می‌افتد. مرگ برای فلسفه‌ی قدیم مسأله نیست. با هگل و فلسفه‌ی بعد از هگل و پست‌هگلیانیسم، مرگ وارد فلسفه می‌شود.
من می‌خواهم به این ایده‌ی شما در باب مرگ، که پایان امکان‌هاست، تعمیمی بدهم. در دوره‌ی جدید، این حرف را چند نفری گفته‌اند که هر دورانی دقیقن به این دلیل که امکان‌های خودش را از دست می‌دهد به مرگ دچار می‌شود. به این معنا که دوران‌های مختلفْ مرگ‌هایی دارند که این مرگ‌ها پایان دادن به امکان‌های آن دوره‌ها است. در بحث سنت و مدرنیسم نیز این مسأله مطرح شده که سنت نمی‌تواند زنده باشد چون امکان‌ها از آن گرفته شده است. مفهوم مرگ را مثلن برای تمدن و تاریخ و دوران و... نیز می‌توانیم به معنای پایان یافتن امکان‌ها بدانیم یا این امر صرفن یک مسأله‌ی شخصی و فردی است؟
این مسأله‌ی مشکل و جدی و مهمی است.
اما از آن طرف، وقتی مسأله‌ی مرگ به این ترتیب مطرح می‌شود، برای فلسفه مسأله‌ی جدی‌تری می‌شود.
عرض می‌کنم. وقتی جوانی می‌میرد، مرگش با مرگ پیر فرق می‌کند. آن وقت است که مذکر می‌آید و می‌خواند «پس از مرگ جوانان گل نماناد / پس از گل در چمن بلبل مخواناد». حال آن که وقتی پیر می‌میرد، می‌گویند وقتش بوده است. چرا این طور است؟ چون جوان امکان داشته، توان بُرد داشته، و این توان بردْ بی‌وقت قطع شده است. مرگ وقت نمی‌شناسد. توان بُردها تمام می‌شود. من وقتی پیر می‌شوم، چشم ندارم، پا ندارم، دست ندارم، حافظه ندارم و آن وقت توان بُرد ندارم. به قول ژان‌پل سارتر، یک Facticite شده‌ام، گذشته شده‌ام. این گذشته، گرچه تمام شده است اما برای دیگران شاید تمام نشده باشد.
چه‌گونه می‌تواند تمام شده باشد اما برای دیگران تمام نشده باشد؟
کسی هست که امکانات زندگی‌اش خور و خواب بوده است. او می‌میرد. او چیزی نبوده است. پایان امکان‌هایش پایان همان خور و خوابش است. حالا سعدی را در نظر بگیریم. او مرده است. سعدی پایان یافته است. بعد از «گلستان» و «بوستان» و غزلیات، به یک معنا امکان‌های سعدی پایان یافته است.
اما اثرگذاری سعدی بر دیگران را اگر در نظر بگیریم، پایان نیافته است.
بله، امکان‌هایی هست که من و شما با آن امکان‌ها زندگی می‌کنیم و اگر آن امکان‌ها نبود، دایره‌ی امکان‌های من و شما تغییر می‌کرد و تنگ‌تر و محدودتر می‌شد. بنابراین من به مطلب اصلی پرسشی که مطرح کردید برمی‌گردم که: آیا سنت‌ها می‌میرند و یا تاریخ می‌میرد؟ سنتی که سعدی با آن زندگی کرده تمام شده است، اما در سنت سعدی چیزی هست که نه‌تنها همواره از آن می‌آموزم بلکه اگر از آن جدا شوم دایره‌ی امکاناتم محدود می‌شود، زبان من و فکر من محدود می‌شود. من به سعدی نیاز دارم. به سعدیِ گذشته و به امکان‌هایی که در سخن و فکر سعدی و فردوسی هست نیاز دارم. معاصران سعدی و فردوسی، صدهاهزار و میلیون‌ها نفر بوده‌اند که همگی مرده‌اند و هیچ چیز از خود به جا نگذاشته‌اند. وقتی کسی مثل سعدی دایره‌ی امکان‌های وسیعی دارد، چیزی از او به یادگار مانده است که برای من لذت‌بخش است.
اما به هر حال فراموش نکنیم که شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی مرده است و این تولید امکان‌هایش برای ما هیچ دردی از او دوا نمی‌کند.
شخص سعدی تمام شده است، مهم نیست، هر کس می‌خواهد باشد. سعدی، «گلستان» و «بوستان» و غزلیات است. سعدی، زبان سعدی است. مصلح‌الدین و مشرف‌الدین و... هرچه بوده است مهم نیست. ما دائم می‌پردازیم به این که آیا سعدی اشعری بوده یا معتزلی بوده؟ شاگرد ابوحفض سهروردی بوده؟ در نظامیه مستمری می‌گرفته؟ اصلن این حرف‌ها دیگر مطرح نیست. مگر شما می‌پرسید دیمیتری کارامازوف به سیبری تبعید شده است یا نه؟ ما چه‌کار داریم. دیمیتری در اثر داستایوسکی است، وگرنه مهم نیست که تبعید شده یا نه.
من فکر می‌کردم در جای دیگری به سعدی می‌رسیم. چون بارها از شما درباره‌ی او شنیده بودم. عجالتن این بحث تمدن را ادامه نمی‌دهم و می‌خواهم یک فلاش‌بک به داستان مرگ بزنم. از این ایده‌ی شما که مصلح‌الدین سعدی ـ که روزگاری امکان‌های جهان بر او گشوده بود ـ در جایی در قرن هفتم هجری امکان‌هایش منقطع شد و مُرد اما سعدی «گلستان» و «بوستان» زنده است، چیزی به ذهنم می‌رسد. این همان جمله‌یی است که بارها گفته‌اید و هنوز برای من مبهم است: شما همیشه می‌گویید «تفکر، اگر تفکر باشد، مستقل از شخص است.» در این مثال سعدی، من می‌فهمم که اگر شیخ مصلح‌الدین مُرد، «بوستان» و «گلستان» و اندیشه‌ی او مانده است؛ حالا می‌خواهم ببینم این استقلال تفکر از شخص، برای شما بار انتولوژیک هم دارد؟ یعنی این جمله‌ی شما نمادین است به این معنا که کتاب‌های سعدی را بخوانید، یا شما برای تفکر هم مثل تاریخ، هویت وجودی قائل‌اید؟ احساس من این است که برای شما نه‌تنها اندیشه‌ی سعدی از سعدی جداست، اصولن اندیشه به یک معنا از انسان جداست.
هرچه شما بگویید و من بپسندم، مال من و شماست؛ دیگر ملک شما تنها و شخص شما نیست، به من هم تعلق دارد، به دیگری هم که آن را بپسندد و تصدیق کند تعلق دارد. سعدی کسی است که آمده و حرفی زده و این حرف را دیگرانی قاپیده‌اند و گرفته‌اند. وقتی خلَف سعدی می‌گوید «شکرشکن شوند همه طوطیان هند / زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود»، در بنگاله هم از این حرف استقبال می‌شود. این سخن‌ها مال شیخ سعدی یا حافظ نیست. آن‌ها آبگوشت هم دوست داشتند، زن و بچه هم داشتند و... ما که جزئیات زندگی آن‌ها را نمی‌دانیم. به بچه و ملک و خانه‌ی آن‌ها هم علاقه‌یی نداریم و اصلن درباره‌ی آن‌ها نمی‌دانیم و آن‌ها را نمی‌شناسیم. حافظ از وام خودش هم صحبت می‌کند ، اما این که می‌گوید «گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند / کس به میدان درنمی‌آید سواران را چه شد»، درد من و شماست. او طوری گفته است که من نمی‌توانم آن طور بگویم. پس من حرف او را می‌زنم. او درد من را به بهترین صورت گفته و به من گفته است که دردم چیست: «کس به میدان درنمی‌آید، سواران را چه شد؟» این سخن مال خواجه شمس‌الدین که در سال 718 مرده، نیست. این فکرها کی برای آدم پیش می‌آید؟ برای بسیاری معمولن وقتی این فکرها پیش می‌آید که می‌گویند فکر مربوط به موقعیت اجتماعی و پرورش و شرایط و... و تابع شرایط است. آن‌چه من می‌گویم، مقابله با این فکر است. به نظر من، فکر «در شرایط» است. یعنی ما نمی‌توانیم بدون این که پایمان بر زمین یا در زمان باشد فکر کنیم. اما اگر این طور بود که شرایط تعیین‌کننده باشند، همه‌ی مردم شیراز باید سعدی و حافظ می‌شدند، برادرها و خواهرهایی که در یک خانه زندگی می‌کنند باید همه مثل هم باشند.
مطلب این است که فکر، امری مستقل از شرایط اجتماعی است که به شرایط صورت می‌دهد. تفکر دکارتی به جهان غرب صورت داده است. شرایط اجتماعی و اقتصادی اروپا به نسبت صد سال و پنجاه سال پیش و نسبت به دوران رنسانس چه فرقی کرده بود؟ طبیعت همان بود، زندگی همان بود، خور و خواب و خشم و شهوت همان. یک فکری آمد ـ فکر بیکنی و آتلانتیس جدید بیکنی ـ و عالم جدید را تسخیر کرد.
نمی‌دانم به این می‌شود گفت استقلال یا نه؟ من حرف شما را که می‌گویید تفکر در موقعیت است نه تابع موقعیت، می‌فهمم. شما می‌گویید فکر دکارت آمد و جهان را تغییر داد. اما گروهی می‌گویند که نه‌خیر، شرایط اجتماعی به سمتی رفت که دکارتی به وجود بیاید؛ اگر رنه دکارت هم پیدا نمی‌شد، یک حسینقلی‌خانی پیدا می‌شد و همان کار را می‌کرد. کما این که عده‌یی مثلن می‌گویند اگر علم جدیدی نبود و اگر نیوتونی نبود، کانتی هم نبود.
مسأله همان مسأله‌ی مرگ است. دارید مسأله را می‌بَرید به «زمان». مسأله این است که مرحوم افلاطون و مرحوم ارسطو و مرحوم ابن‌سینا، رحمت الله علیهم، وقتی به «زمان» فکر می‌کردند، ما نمی‌دانیم ته فکرشان چه بود، اما آن‌ها زمان را به «طبیعت» می‌بردند. بحث زمان برای آن‌ها بحث علم طبیعی و زمانی است که مقدار حرکت است. حالا هم اگر من به برخی دوستان اهل فلسفه بگویم که فلسفه‌ی جدید، علیه ماعلیه یا علیها ماعلیها، این حرف‌ها را قبول ندارد و زمان را در طبیعت مطرح نمی‌کند و اگر هم کسی موضوع را این‌گونه مطرح کند آقای فیزیک‌دان و استاد مکانیک است، آن وقت باید پاسخ اعتراض‌های زیادی را بدهم. کانت وقتی زمان را مطرح کرد، آن را شرط ادراک طبیعت می‌دانست، نه مقدار حرکت. زمان را شرط ادراک حرکت قرار داد. یعنی این که شما بدون زمان، حرکت را نمی‌فهمید. ما در خواندن تاریخ فلسفه به این نکته‌ی کانت، چنان که باید، توجه نمی‌کنیم. داریم «نظر»ی را می‌خوانیم که بر اساس آن، زمانْ شرط احساس و ادراک است، و به عنوان یک جمله آن را یاد می‌گیریم. «زمان شرط احساس است» یعنی چه؟ یعنی تمام بحث طبیعیات قدیم، از سقراط تا قرن هجدهم، روی هوا می‌رود. حالا اگر زمان را زمان اجتماعی بگیریم یا زمان طبیعی بگیریم، این بشر تابع زمان است. آن وقت سعدی می‌شود قرن هفتمی؛ تابع زمان قرن هفتم. اگر زمان را از قرن هفتم خارج کنیم یا به قرن هفتم اعتباری بدهیم بیرون از مناسبات و روابط و چیزهای اجتماعی، و آن را قالب کنیم و بگوییم زمان تعین‌بخش بوده است نه این که زمان تعیین شده است، در این صورت می‌گوییم این فکر مال زمان است، «گفتِ» زمان است. گفتِ زمان را سعدی شنیده است؛ همه‌ی مردم که نمی‌شنوند، همه‌ی گوش‌ها که گفتِ زمان را نمی‌شنوند. او شاعر است که می‌شنود...
خب، شاعرْ گفتِ زمان را از کجا آورده است؟ بالأخره باید مبدأ را معین کنیم.
من هم قبول دارم. یکی می‌گوید از شرایط اقتصادی و اجتماعی و تاریخی و فرهنگی آورده است. اما اوگوست کنت می‌گوید عالی از دانی به وجود نمی‌آید. عین جمله‌ی اوگوست کنتِ پوزیتیویست این است که «با دانی، عالی را نمی‌توان تبیین کرد.» این سخن بنیان‌گذار پوزیتیویسم است. این چه شرایطی است که نظر سعدی از آن بیرون می‌آید؟ البته بعضی تعبیرات را می‌توانیم بیاوریم که پس گل از کجا بیرون می‌آید؟ یا این زیبایی از کجای خاک بیرون می‌آید؟ پاسخ این است که: غایت این است و این نهایت است که چیزها را تعیین می‌کند. البته من وارد این وادی نمی‌شوم. این تمثیل، تمثیل دشواری است و من نمی‌خواهم خودم را به زحمت بیندازم.
http://www.alvadossadegh.com/fa/new-news/16868.html?task=view


 

نوشته شده توسط در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ساعت 14:50 موضوع | لينک ثابت


هرروز با حافظ


 

نوشته شده توسط در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ساعت 8:48 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب کبوتر محمدبن سيرين گويد: ديدن كبوتر، دليل زن است. اگر بيند كبوتري بگرفت يا كسي به وي د

کبوتر

محمدبن سيرين گويد: ديدن كبوتر، دليل زن است. اگر بيند كبوتري بگرفت يا كسي به وي داد، دليل كه زن بخواهد. اگر بيند گوشت كبوتر خورد، دليل كه مال زن خورد. اگر بيند كبوتري را بزد و بيفكند، دليل كه زن را رها كندبه سبب سخني كه در حق او بگويد. اگر بيند كبوتر بچگان بسيار داشت، دليل كه از زنان منفعت يابد و بعضي مي گويند، دليل غم بود به سبب زنان.

جابرمغربي گويد: اگر به خواب بيند كبوتري داشت، دليل كه غايبش از سفر بازآيد. اگر بيند كبوتري در خانه او بمرد، همين دليل است. اگر ديد كبوتر بسيار در خانه داشت، دليل كه او را فرزندان بسيار باشند و نيز گويند مال تمام حاصل كند و بهتري كبوتر درخواب سفيد و سبز است. اگر زني كبوتر بيند، دليل كه شوهري كند و دختران آورد و ديدن كبوتر بازي در خواب، دليل است بر كاري باطل و كبوتر خانه، دليل بر ناحق است.

حضرت امام جعفر صادق فرمايد: ديدن كبوتر بر پنج وجه است. اول: زن. دوم:كنيزك. سوم: مال. چهارم: نامه كه از غائب رسد. پنجم: رياست و گويند ديدن هر كبوتري در خواب، دليل بر صد درم است كه به وي رسد.

منوچهر مطيعي تهراني گويد: کبوتر بين تمام اقوام و ملت ها مرغ عشق و محبت و صلح و دوستي شناخته مي شود. کبوتر در وفاداري نسبت به جفت، بعد از قو بي نظير و در عشق به لانه و زادگاه شاخص و نمونه شناخته شده است. کبوتر پرنده اي است آرام اهلي و بي آزار آن قدر که دست آموز مي شود و از کف دست صاحب خويش دانه مي گيرد. اگر محبوسي در خواب کبوتري سفيد ببيند از زندان خلاص مي شود و آزادي خود را باز مي يابد. اگر بيماري اين خواب را ببيند شفا حاصل مي کند و چنان چه وامداري ببيند دين خويش را مي پردازد. معبران نوشته اند کبوتر در خواب نشانه زن است ولي کبوتر در خواب نشانه صلح و دوستي است. چنان چه دختري جوان کبوتر در خواب ببيند شوهري مناسب براي او پيدا مي شود. از امام صادق نقل است که چنان چه کسي کبونر در خواب ببيند از مسافر غايب نامه اي و خبري دريافت مي کند. اين تعبير به علت آن است که از کبوتر در گذشته براي نامه رساني و بردن پيغام و سلام نيز استفاده مي کردند. اگر کسي در خواب ببيند گوشت کبوتر مي خورد از مال زني استفاده مي کند. اگر کسي ببيند بر بام يا در حياط خانه اش کبوتراني نشسته اند صاحب ثروت مي شود. ديدن کبوتر در خواب کلا خوب است ولي ديدن کبوتر سفيد بهتر است.

 

1ـ اگر خواب ببينيد كبوتران جفت گيري مي كنند و لانه مي سازند ، نشانة آن است كه در روزگاري صلح آميز و پر از صفا ، در خانه اي زيبا با كودكاني حرف شنو و مطيع در ناز و نعمت بسر خواهيد برد .

2ـ شنيدن صداي محزون كبوتران در خواب ، دلالت بر آن دارد كه چشم به ياري كسي داريد اما با مرگ نوميد و اندوهگين مي شويد ، شايد پدر خود را از دست بدهيد .

3ـ ديدن كبوتر مرده در خواب ، علامت آن است كه زن و شوهر در اثر بي وفايي يا مرگ از هم جدا مي شوند .

4ـ ديدن كبوتر سفيد در خواب ، نشانة وفاداري دوستان و به دست آوردن محصولاتي فراوان است .

5ـ ديدن يك دسته كبوتر سفيد در خواب ، نشانة پيشرفت در آينده و زندگي صلح آميز است .

6ـ اگر خواب ببينيد كبوتري نامه اي آورده است ، علامت آن است كه عشاق به وصال هم مي رسند و از حال و احوال دوستي كه دورتر از شما زندگي مي كند خبرهايي خوب خواهيد شنيد .

7ـ ديدن كبوتري خسته در خواب ، نشانة آن است كه غم و اندوه درون صلح و آرامش رخنه مي كند . با شنيدن خبر معلول شدن يك دوست ، موجي از اندوه سواحل شادي شما را درهم مي كوبد .

8ـ اگر خواب ببينيد كبوتري نامه اي به شما مي رساند و نامه خبر از محكوميت شما مي دهد ، علامت آن است كه شما يا يكي از نزديكان به بيماري سختي مبتلا مي شويد و از نظر مالي زيان فراواني خواهيد ديد .

9ـ اگر خواب ببينيد صداي كبوتران را از آشيانه شان مي شنويد ، نشانة آن است كه صاحب خانواده و فرزنداني مطيع خواهيد شد . اگر دختري جوان چنين خوابي ببيند ، نشانة آن است كه بزودي با مرد دلخواهش ازدواج خواهد كرد .

10ـ اگر خواب ببينيد كبوتران را با تفنگ هدف قرار مي دهند ، نشانة آن است كه خشونت ذاتي شما در زندگي هويدا خواهد شد .

11ـ ديدن كبوتراني در حال پرواز ، نشانة فرار از عدم تفاهم و شنيدن خبرهايي خوب است .

منبع   سوتک


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 10:49 موضوع | لينک ثابت


با عرض سلام نظر شما را به چندی از تعبيرات ابن سيرين جلب ميکنيم : ...مردی نزد ابن سيرين امد و گفت :

با عرض سلام نظر شما را به چندی از تعبيرات ابن سيرين جلب ميکنيم :

...مردی نزد ابن سيرين امد و گفت : در خواب ديده ام که سر مشکی را بسيار محکم ميبندم . ابن سيرين پرسيد : خودت چنين خوابی ديده ای؟ مرد گفت : بلی. ابن سيرين رو به حضار مجلس کرد و گفت : معلوم می شود اين مرد بچه ها را خفه ميکند. بعد از آنکه صدق گفتار ابن سيرين ظاهر شد بيننده ی خواب را به حاکم تسليم کردند.

...و شخصی به ابن سيرين گفت : در خواب ديده ام که مردی را هر دو دست بريدند ٬ و مرد ديگری را به دار آويزان کردند . ابن سيرين فرمود : حاکم شهر را معزول می کنند و ديگری را به جای او نصب خواهند نمود . اتفاقا همينطور شد.

...شخصی در خواب ديد که چشم راستش از قفا برگشت و چشم چپش را بوسيد . ابن سيرين گفت : تو دارای دو پسر هستی که يکی از آنها با ديگری لواط ميکند. آن شخص درصدد برامد و صدق گفتار معبر بر او کشف شد.

...شخصی به ابن سيرين گفت : در خواب ديدم کبوتر سفيدی بر ديوار مسجد مدينه ی منوره نشسته بود ٬ باز شکاری آمد  و آن کبوتر را صيد کرد . ابن سيرين گفت : اگر راست گفته باشی حجاج بن يوسف دختر عبدا... جعفر را تزويج خواهد کرد . زيرا کبوتر در خواب زن است و سفيدی به زيبايی و جمال تعبير ميشود و من در مدينه زنی را به نفاست و شرافت دختر عبدا... جعفر سراغ ندارم و از باز شکاری به حاکم ظالم و ستمگر تعبير ميشود و در بين حکمرانان ظالم تر از حجاج کسی را نميشناسم.

...فقيری در خواب ديد پا بر بال جبرئيل نهاده و نماز ميگذارد . خواب را نقل نمود و معبر فرمود : گويا روی قرآن ايستاده ای و نماز بجای می آوری . او درصدد تحقيق برامد و در زير فرش نمازش ورقی از قران را يافت.

...شخصی به ابن سيرين گفت : خواب ديدم که مرغی آمد و بر درختی نشست و تمام شکوفه های آنرا خورد و سپس پرواز کرد. ابن سيرين از شنيدن آن خواب متغير شد و گفت : اين نشانه فوت علماست. و در همان چند روز «حسن بصری» و «فرزدق» شاعر و چند نفر ديگر از فقها که در مدينه منوره متوطن بودند از دنيا رفتند.(زينة المجالس. صفحه ۲۳۶

... بيماری به ابن سيرين گفت : در عالم خواب کسی به من گفت برای شفای خود «لا ولا» بخور که خوب ميشوی . ابن سيرين فرمود : برو زيتون بخور که خداوند درباره ی آن فرموده :لا شرقية و لا غربية.

 والسلامhttp://varzandeh.persianblog.ir/post/14


 

نوشته شده توسط در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ساعت 9:10 موضوع | لينک ثابت


بسم الله الرحمن الرحیم ای انسان هر گز بر آنچه علم و اطمینان نداری دنبال مکن و بی

بسم الله الرحمن الرحیم                   

ای انسان هر گز بر آنچه علم و اطمینان نداری دنبال مکن و بی تحقیق در پی سخنی مرو و کسی را نیک و بد مخوان و از احدی نکوهش و ستایش روا مدار و به کسی ظن بد مبر که در پیشگاه خدا چشم و گوش و دلها همه مسئولند                                   

آیه شریفه 36 سوره اسراء


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 14:9 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب

  


تعبیر خواب

با کلیک بر روی حروف الفبا به تعبیر خواب خود دسترسی پیدا کنید.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:35 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب محمدبن سيرين گويد: اگر كسي بيند در خواب كه با كارواني در راه بود و اهل كاروان مصلح بود

محمدبن سيرين گويد: اگر كسي بيند در خواب كه با كارواني در راه بود و اهل كاروان مصلح بودند، دليل خير و صلاح است. اگر مفسد بودند، دليل شر و فساد است. ابراهيم كرماني گويد: اگر در خواب بيند كه با كاروان به خانه خود مي رفت، دليل كه كارها بر وي گشاده شود، اگر به خلاف اين بيند، دليل بستگي كار بود. اگر بيند با كاروان سواره مي رفت و بزرگي تمام داشت، دليل كه نعمتي تمام حاصل كند.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:34 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب محمدبن سيرين گويد: ديدن كاسه چوبين به خواب، چون خوردني در وي است، دليل كه از سفر ر

محمدبن سيرين گويد: ديدن كاسه چوبين به خواب، چون خوردني در وي است، دليل كه از سفر روزي حلال يابد. اگر كاسه را تهي بيند، دليل بر فروماندگي بود. ديدن كاسه در خواب، دليل بر خادمي است كه بر دست او خيرات برود، اما كاسه سيمين و زرين چون خوردني در وي بود، دليل بر روزي حرام بود و كاسه قلعي و سفيدروي، دليل بر روزي شبهت زده و كاسه آبگينه، دليل بر زن بود. ابراهيم كرماني گويد: اگر بيند در كاسه چيزي خوش بود و بخورد، دليل منفعت است.....


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:33 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب محمدبن سيرين گويد: كبك در خواب، دليل بر زني خوبروي باشد يا كنيزكي صاحب جمال. اگر بيند

محمدبن سيرين گويد: كبك در خواب، دليل بر زني خوبروي باشد يا كنيزكي صاحب جمال. اگر بيند كبكي بگرفت، دليل كه زني بخواهد يا كنيزكي بخرد. اگر بيند گوشت كبك خورد، دليل كه لباسي به وي بخشند. ابراهيم كرماني گويد: اگر بيند گلوي كبك ببريد، دليل كه دختري را دوشيزگي ببرد. جابرمغربي گويد: اگر بيند كبك نر داشت، دليل بر پسر باشد و كبك ماده، دليل بر زن و كنيزك موافق است. حضرت امام جعفر صادق فرمايد: ديدن كبك بر چهار و جه است. اول: پسر. دوم: دوست. سوم: رامش كار. چهارم: كام دل يافتن.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:33 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب  اگر بيند كاهوي شيرين خورد، دليل اندوه است. اگر كاهو تلخ بود، دليل بر زيان بود.

 اگر بيند كاهوي شيرين خورد، دليل اندوه است. اگر كاهو تلخ بود، دليل بر زيان بود.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:32 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب  محمدبن سيرين گويد: اگر ديد در خانه او كدو رسته بود به وقت خود، دليل كه جاه و نعمتش اف

 محمدبن سيرين گويد: اگر ديد در خانه او كدو رسته بود به وقت خود، دليل كه جاه و نعمتش افزوده شود. اگر بيمار اين خواب را بيند شفا يابد. اگر بنده بيند آزاد شود. اگر كافر بيند مسلمان شود. اگر مسلمان بيند به وطن باز رسد. اگر فاسقي بيند توبه كند. جابرمغربي گويد: اگر ديد كدوي پخته داشت و خورد، دليل كه حاجتش روا شود و توفيق طاعت يابد. حضرت امام جعفر صادق فرمايد: ديدن كدو در خواب بر سه وجه است. اول: عزو جاه. دوم: مال و نعمت. سوم: نظام كارها.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:31 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب محمدبن سيرين گويد: ديدن كتيرا به خواب، دليل آن كه به قدر آن مال از بخيلي بستاند. حضرت ام

 محمدبن سيرين گويد: ديدن كتيرا به خواب، دليل آن كه به قدر آن مال از بخيلي بستاند. حضرت امام جعفر صادق فرمايد: ديدن كتيرا در خواب بر سه وجه است. اول: فضله مال. دوم: نفع اندك. سوم: كاري خير با منفعت.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:31 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب حضرت دانيال گويد: ديدن كتف به خواب، دليل آهستگي مردم است و زينت و جمال. اگر ديد كتف او ق

 حضرت دانيال گويد: ديدن كتف به خواب، دليل آهستگي مردم است و زينت و جمال. اگر ديد كتف او قوي است و درست، دليل است بر زيادتي زينت او. اگر به خلاف اين بيند، دليل است كه حق مردم در گردن او بود و بعضي مي گويند: اگر در خواب بر كتف خود موي بيند، دليل كه از جائي كه خبر ندارد مال يابد.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:30 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب  محمدبن سيرين گويد: ديدن كتاب در خواب مال حلال است. اما منفعت آن كمتر از پنبه است و پو

 محمدبن سيرين گويد: ديدن كتان در خواب مال حلال است. اما منفعت آن كمتر از پنبه است و پوشيدن جامه كتان، دليل مبارك است. اگر بيند تخم كتان مي خورد، دليل كه مال تمام حاصل كند.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:29 موضوع | لينک ثابت


تعبیر خواب  محمدبن سيرين گويد: اگر كسي در خواب بيند كتابي مي خواند، دليل كه راه دين گزيند و كارها

 محمدبن سيرين گويد: اگر كسي در خواب بيند كتابي مي خواند، دليل كه راه دين گزيند و كارهاي بسته بر وي گشاده شود اگر بيند كتاب اخبار بر حديث مي خواند، دليل كه مقرب پادشاه شود، اگر بيند كتاب فقه مي خواند، دليل كه ازناكردني بازايستد. اگر بيند اصول مي خواند، دليل كه به كاري مشغول شود و فايده ديني يابد. اگر ديد كتاب قصص مي خواند، دليل كه به قصه هاي انبياء و اولياء حريص بود. اگر بيند كتاب ملوك و سلاطين مي خواند، دليل ملامت است. اگر ديد حكمت مي خواند، دليل كه قران خواند. اگر ديد نحو مي خواند، دليل به شغل دنيائي ... مشغول شود. ابراهيم كرماني گويد: اگر كتاب شعر مي خواند، دليل كه كاري كند و مردمان او را ملامت نمايند. اگر ديد كتاب حساب مي خواند، دليل كه همواره اندوهگين شود. اگر افسانه و مضاحك مي خواند، دليل كه غيبت مردم كند و رسوا شود.


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:28 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ



 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 13:26 موضوع | لينک ثابت


ایه الکرسی


 

نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 ساعت 9:23 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ


 

نوشته شده توسط در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 9:48 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ





 

نوشته شده توسط در شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 8:43 موضوع | لينک ثابت


صحبت های در گوشی علیرضا احمدی روشن با رهبر



سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده. مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!


این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه. امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم. بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری. تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.


آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه! بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود. فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم. اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!  

          

    

http://www.sardarkhazaee.mihanblog.com/post/246


 

نوشته شده توسط در جمعه نوزدهم اسفند 1390 ساعت 8:25 موضوع | لينک ثابت


مرده ای که از آسمان چهارم برگشت حضرت آیت الله سید عباس حسینی کاشانی از جمله شاگردان(آخرین شاگرد) مب

مرده ای که از آسمان چهارم برگشت

حضرت آیت الله سید عباس حسینی کاشانی از جمله شاگردان(آخرین شاگرد) مبرز آیت الله سید علی قاضی، عارف نامور و نادره روزگار ما بودند که با کمال تاسف همزمان با ظهر شرعی 27 تیرماه دار فانی را وداع گفتند.

وی در 18 سالگی به درجه اجتهاد رسید و در سن 20 سالگی به مدت سه سال از محضر آن عارف شهیر بهره برد.

از ایشان درباره آیت الله سید علی قاضی کرامتی نقل شده است که در زیر می‌آید:

 

یکی از علمای آن زمان بود که در فقه و اصول، دویست و پنجاه تا سیصد نفر پای درسش می نشستند. خانم این آقا مریض شدند و روز به روز حالشان بدتر می شد، تا این که یک روز صبح حالش از هر روز بدتر شد و از هوش رفت و دیدند که امروز و فردا است که خانم از دنیا برود و آن آقا سراسیمه می آید پیش آقای قاضی. من این جریان را خودم بودم. تا نشست، آقا فرمودند: خانم چطور است؟ گریه کرد و گفت آقا دارد از دستم می رود. اگر امروز ایشان بمیرند فردا هم من می میرم. این ها سی و هفت سال با هم بودند و بچه هم نداشتند و خیلی انیس هم بودند.

آقای قاضی یکی از مختصاتش این بود که در صورت کسی نگاه نمی کردند. و همینطور که سرشان پایین بود تند تند دعا می خواندند و چشمشان هم بسته بود. من این ها را به چشم خودم دیدم. بعد دستشان را بلند کردند و چشمشان را پاک کردند و سپس گفتند: شما بفرمائید منزل، خداوند ایشان را به شما برگرداند. او هم به آقای قاضی خیلی اعتقاد داشت و می دانست هر چه بگوید حق است؛ می رود به خانه شان و بعد می بیند خانمش که او را صبح به سمت قبله کرده بودند و هیچ حرفی نمی زد، حالا خوب و سر حال است و خانم به آقا می گوید: از شما ممنونم که پیش آقای قاضی رفتید: آن آقا احوال مرا پرسید شما گفتید آقا دعا کن و ایشان هم دعا کردند. من همان موقع از دنیا رفته بودم چند دقیقه ای بود که قالب تهی کرده بودم. من را بردند تا آسمان چهارم رسیدم و آن جا صدایی شنیدم که فلانی با احترام، درخواست تمدید حیات ایشان را کرده اند و همان موقع مرا برگرداندند.



ناتوانی در دیدار امام زمان

یکی از دلایل اصلی ناتوانی دیدار با امام زمان (عج)

استاد علامه حسن‌زادة آملي‌ دام‌عزّه‌العالي، با بیان خاطره‌ای شخصی، یکی از دلایل اصلی ناتوانی دیدار با حضرت صاحب العصر و زمان (عج) را چنين عنوان کرد.

روزي در شهر آمل بعد از ظهر خواستم استراحت كنم، بچه‌ها داد و فرياد كردند و مانع استراحتم شدند. من عصباني شدم و با آنها تندي نمودم و پرخاش كردم؛ ولي بعد از آن، خودم پشيمان شدم و از اين كه بچه‌ها را ناراحت كردم، وجدانم ناراحت بود. عصر رفتم بازار و مقداري شيريني و ميوه خريدم و به منزل آوردم كه شايد بدين وسيله دل بچه‌ها را به دست آورم. با اين حال، وجدانم آرام نمي‌‌گرفت و آشفته خاطر بودم.بالاخره، تصميم گرفتم در سفري به تبريز با مرحوم سيدمحمدحسن الهي ملاقات كنم. وقتي به خدمت ايشان رسيدم، پيش از اين كه علت مسافرتم را بگويم،

 گفتم: عرض مرا به خدمت استاد (سيدعلي قاضي) رسانديد؟

 فرمود: من راجع به اين موضوع نامه‌اي به شما نوشتم و چون آدرس شما را نداشتم به خدمت آقاي اخوي (سيد محمدحسين طباطبايي) فرستادم كه به شما برسانند. در آن نامه يادآور شدم كه وقتي پيام شما را به آقا عرض كردم، آقا تأملي كرد و سپس با ناراحتي فرمودند: ايشان چگونه مي‌خواهند اين راه را طي نمايند، با آن اخلاقي كه نسبت به همسر و كودكان انجام داده و با آن ها دعوا كرده‌اند؟! با آن اخلاق و تندي چگونه مي‌شود به اين رتبه و مقام رسيد؟!

سپس جناب استاد آيت‌الله حسن‌زادة آملي دام ظله العالي، بحث را ادامه داده و از آن این نتيجه‌ي عبرت‌آموز را گرفته‌اند:

 آري در اين راه، ناهمواري‌ها، دست‌اندازها، پيچ‌وخم‌ها و خطرهاي زيادي هست كه سالك و شیعه بايد هشيارانه مواظب و مراقب خود باشد و تمام اعضا و جوارح خود را هميشه كنترل نمايد.



تشرف آیت الله محمدتقي بهجت



تشرف حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي

هنوز مسجد بالاسر حضرت معصومه عليها السلام، يادآور حضور سبز آن عارف واصل و نمازهاي عارفانه اوست؛ مجتهدي بصير، عالم اخلاقي كامل و عارف و اصلي كه ارتباط وي با حضرت بقيت ا... فراوان ملازمت او با تقوا و ورع بسيار بود.

 او دايم الحضور بود و لحظه اي از ياد خدا بيرون نمي رفت. رادمردي كه قبر مطهر او در قبرستان شيخان قم محل استجابت دعا و زيارتگاه عام و خاص مردم است. حضرت آيت ا... حاج سيد جعفر شاهرودي اعلي ا... مقامه مي گويد: « شبي در شاهرود خواب ديدم كه در صحرايي حضرت صاحب الامر (عج) با جماعتي تشريف دارند و گويا به نماز جماعت ايستاده اند. جلو رفتم كه جمالش را زيارت و دستش را بوسه زنم. چون نزديك شدم شيخ بزرگواري را ديدم كه متصل به آن حضرت ايستاده و آثار جمال و وقار بزرگواري از سيمايش پيداست. چون بيدار شدم، در اطراف آن شيخ فكر كردم كه كيست كه تا اين حد نزديك به امام زمان (عج) است. از پي يافتن او به مشهد رفتم، نيافتم. به تهران آمدم، نديدم. به قم مشرف شدم، او را در حجره اي از حجرات مدرسه فيضيه كه مشغول به تدريس بود، ديدم. پرسيدم كيست؟ گفتند: « عالم رباني آقا حاج ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي است. » خدمتش مشرف شدم. تفقد بسياري كردند و فرمود كي آمدي؟ گويا مرا ديده و شناخته و از قضيه آگاهند. پس ملازمش را اختيار نمودم و او را چنان يافتم كه ديده بودم و مي خواستم



آقا سید علی قاضی و ورد خاص امام زمان

از آن بزرگوار پرسيدند كه آيا مي شود در دوره غيبت كبرا به محضر امام زمان (عج) تشرف يافت؟

 فرمود: « كور است چشمي كه در هر صبح در اولين نگاه چشمش به امام زمان (ع) نيفتد».

 بزرگمردي كه به « كوهي پر عظمت از توحيد » مشهور گشته است.

 عارف كامل واصلي كه اكثر عرفاي عصر حاضر، به طور مستقيم يا غير مستقيم، از شاگردان مكتب اخلاقي ـ عرفاني او محسوب مي شوند. بزرگمردي كه در پرتو ولايت و عنايات ويژه امام زمان (عج) به مقام تشرف و شهود و حضور دايمي رسيده بود.

 خود او مي فرمود: « وقتي امام زمان روحي فداء ظهور مي نمايند، ورد ويژه اي را در گوش 313 نفر ياران ويژه خويش مي خوانند. ايشان با قدرت طي الارض شرق و غرب عالم را طي مي كنند و چشم بر هم زدني باز ميگردند و شهادت وگواهي مي دهند كه ولي ا... در روي زمين كسي جز امام زمان (عج) نيست »

 و آن گاه مي فرمودند: « من از آن ورد ويژه آگاهم »ايشان بيش از هر چيز بر « انس شبانه روزي با قران » و « توسل به حضرت اباعبدا... الحسين (ع) تاكيد مي ورزيد و مي فرمود: « به هر جا كه رسيده ام، در سايه تمسك به قران وتوسل به حضرت اباعبدا... الحسين (ع) رسيده ام



گفتگو با مردگان



گفتگو با مردگان



تشرف آيةاللّه حاج شيخ حبيب اللّه گلپايگانى خدمت امام رضا (ع)

آيةاللّه حاج شيخ حبيب اللّه گلپايگانى تحصيلات خود را در اصفهان به پايان رساند. سپس به مشهد هجرت و امام جماعت مسجد گوهرشاد شد و در مدرسه علميه «خيرات خان» تدريس فقه، حديث، تفسير و درس اخلاق داشت و در جمادى الثانى 1384 ق. رحلت نمود و در حرم مطهر امام رضاعليه السلام به خاك سپرده شد.

حجةالاسلام صالحى خوانسارى در شب 21 ماه مبارك رمضان 1381 ش. در مصلاى قدس شهر قم درباره شيخ حبيب اللّه گلپايگانى فرمودند: خودم شاهد بودم كه عده‏اى از بيماران لاعلاج بعد از نماز در مسجد گوهرشاد به دور وى گرد آمده و از او خواستند تا براى آنها از خدا شفا بخواهد. آن عالم وارسته دست مبارك خود را بر سر هر مريضى كه مى‏كشيد، بدنش عرق مى‏كرد و شفا مى‏يافت.

آقاى صالحى خوانسارى، به نقل از يكى از مراجع تقليد كنونى، گفت: وقتى كه فلسفه آن را از وى پرسيدم، در جواب فرمود: مدت چهل سال تمام هميشه نماز شب را پشت درهاى بسته حرم مطهر امام رضاعليه السلام مى‏خواندم و همه روزه هنگامى كه درهاى حرم را باز مى‏كردند، اوّلين كسى بودم كه قبر مطهر آن حضرت را زيارت مى‏كردم.

يكبار يك هفته مريض شدم، به طورى كه توان رفتن به حرم را نداشتم؛ يك شب از پنجره خانه چشمم به گلدسته‏هاى حرم امام رضاعليه السلام افتاد. رو كردم به حرم و عرض كردم: آقا! خودت مى‏دانى كه مدت چهل سال همه روزه اوّل زائر تو بودم ولى يك هفته است كه مريضم؛ معذرت مى‏خواهم كه نتوانستم به زيارتت بيايم!

شيخ حبيب اللّه مى‏گويد: يكباره خوابم برد؛ در عالم رؤيا ديدم امام رضاعليه السلام بر روى صندلى نشسته و گل قشنگى در دست دارد و دو خادم جلوى امام ايستاده‏اند. امام گل را به دست يكى از خادمين داد و فرمود آن را به من بدهد. همين كه گل را به دستم داد، احساس بهبودى كردم. ناگهان از خواب بيدار شدم. اتاق پر از بوى عطر بود و همان دسته گلى كه امام در خواب به من داده بود، در دستم بود و كاملاً بهبود يافتم.

بلند شدم طبق معمول هميشه، به جلوى حرم آمده و مشغول عبادت شدم تا اين كه درب حرم باز شد و مثل هميشه، اوّل زائر بودم. بعد از زيارت براى اقامه جماعت به مسجد گوهرشاد رفتم. بعد از نماز ديدم عده‏اى از بيماران جواب كرده دورم را گرفته و مى‏گفتند: «شيخ حبيب اللّه! از آن گل كه امام‏عليه السلام به تو داده، به بدن ما بمال تا خوب شويم!» متوجه شدم كه اين افراد كه در جريان نبودند حتماً امام رضاعليه السلام آنها را پيش من فرستاده است. از برگ گل به سر و صورت آنها ماليدم؛ متوجه شدم كه بيمارى آنها خوب شده، از آن زمان به بعد فقط همين دستم كه با آن گل را گرفته بودم، مريض‏ها را شفا مى‏دهد.

آن مرجع تقليد بزرگوار مى‏گويد: به شيخ حبيب‏اللّه گفتم: اين گل را امام رضاعليه السلام به يكى از خادمين داد تا آن را به تو بدهد؛ از آن زمان به بعد دستت، مريض، شفا مى‏دهد. اگر خود امام رضاعليه السلام گل را به دستت مى‏داد، چه كار مى‏كردى؟

يك وقت شيخ حبيب اللّه چهره‏اش دگرگون شد و فرمود: واللّه اگر امام رضاعليه السلام خودش گل را به دستم مى‏داد و دست مباركش با بدنم تماس مى‏گرفت بعد از آن، مطمئن بودم دستم اگر به مرده مى‏خورد، آن را زنده مى‏كرد.


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 20:21 موضوع | لينک ثابت


گفتگو با مردگان!! عذاب داستانهایی شگفت از برزخ و گفتگو با مردگان و... به مناسبت سالگشت وفات مرحوم

گفتگو با مردگان!!

عذاب

داستانهایی شگفت از برزخ و گفتگو با مردگان و...  به مناسبت سالگشت وفات مرحوم آیت الله العظمی  آقا سید جمال الدین گلپایگانی (ره)

 

داستان اول ؛ فرشتگان عذاب در تخت فولاد: مرحوم سید جمال الدین گلپایگانی می فرمود(1): من در دوران جوانی که در اصفهان بودم نزد دو استاد بزرگ ، مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان، درس اخلاق و سیر و سلوک می آموختم و آنها مربی من بودند، به من دستور داده بودند که شبهای پنجشنبه و شبهای جمعه بروم بیرون اصفهان و در قبرستان تخت فولاد قدری تفکر کنم در عالم مرگ و ارواح و مقداری هم عبادت کنم و صبح برگردم، عادت من این بود که شبهای پنجشنبه و جمعه می رفتم و مقدار یکی دو ساعت در بین قبرها و در مقبره ها حرکت می کردم و تفکر می نمودم و بعد، چند ساعت استراحت نموده و سپس برای نماز شب و مناجات بر می خاستم و نماز صبح را می خواندم و پس از آن به اصفهان می آمدم، می فرمود: شبی بود از شبهای زمستان هوا بسیار سرد بود برف هم می آمد، من برای تفکر در ارواح و ساکنان وادی آن عالم از اصفهان حرکت کردم و به تخت فولاد آمدم و در یکی از حجرات رفتم و خواستم دستمال خود را باز کرده چند لقمه ای از غذا بخورم و بعد بخوابم تا در حدود نیمه شب بیدار و مشغول کارها و دستورات خود از عبادت گردم، در این حال درمقبره را زدند تا جنازه ای را که از ارحام و بستگان صاحب مقبره بود و از اصفهان آورده بودند آنجا بگذارند و شخص قاری قرآن که متصدی مقبره بود مشغول تلاوت شود و آنها صبح بیایند و جنازه را دفن کنند، آن جماعت جنازه را گذاردند و رفتند و قاری قرآن مشغول تلاوت شد، من همین كه دستمال را باز کرده و می خواستم مشغول خوردن غذا شوم دیدم که ملا ئکه عذاب آمدند و مشغول عذاب کردن شدند (عین عبارت خود آن مرحوم است)چنان گرزهای آتشین بر سر او می زدند که آتش به آسمان زبانه می کشید، و فریادهایی از این مرده بر می خواست که گویی تمام این قبرستان عظیم را متزلزل می کرد، نمی دانم اهل چه معصیتی بود، از حاکمان جائر و ظالم بود که اینطور مستحق عذاب بود؟ و ابدا" قاری قرآن اطلاعی نداشت آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت اشتغال داشت.

من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید و اشاره کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم، گفت: آقا! هوا سرد است،برف روی زمین را پوشانیده، در راه گرگ است و تو را می درد، هر چه خواستم بفهمانم به او که من طاقت ماندن ندارم او ادراک نمی کرد، بناچار خود را به در اطاق کشیدم در را باز کردم وخارج شدم

من از مشاهده این منظره از حال رفتم، بدنم لرزید، رنگم پرید و اشاره کردم به صاحب مقبره که در را باز کن من می خواهم بروم، گفت: آقا! هوا سرد است،برف روی زمین را پوشانیده، در راه گرگ است و تو را می درد، هر چه خواستم بفهمانم به او که من طاقت ماندن ندارم او ادراک نمی کرد، بناچار خود را به در اطاق کشیدم در را باز کردم وخارج شدم و تا اصفهان با آنکه مسافت زیادی است بسیار به سختی آمدم و چندین بار به زمین خوردم، آمدم در حجره ، یک هفته مریض بودم و مرحوم آخوند کاشی و جهانگیر خان می آمدند و عیادت می کردند و به من دوا می دادند و جهانگیر خان برای من کباب باد می زد و به زور به حلق من فرو می برد تا کم کم قدری قوت گرفتم.

برزخ

داستان دوم ؛ صورت های برزخی:

علامه سید محمد حسین طهرانی (ره) در رابطه با ورود ایشان به نجف می فرماید: مرحوم آقا سید جمال می فرمود: من وقتی از اصفهان به نجف اشرف مشرف شدم تا مدتی مردم را به صورتهای برزخیه خودشان می دیدم، به صورتهای وحوش و حیوانات و شیاطین، تا آنکه از کثرت مشاهده ملول شدم، یک روز که به حرم مطهر مشرف شدم، از امیر المومنین (ع) خواستم که این حال را از من بگیرد، من طاقت ندارم، حضرت گرفت و از آن پس مردم را به صورتهای عادی می دیدم(2).

یک روز که به حرم مطهر مشرف شدم، از امیر المومنین (ع) خواستم که این حال را از من بگیرد، من طاقت ندارم، حضرت گرفت و از آن پس مردم را به صورتهای عادی می دیدم

داستان سوم ؛ نور الهی:

در این جا داستانی را از زبان یکی از بزرگان و علمای حوزه علمیه قم نقل می کنم ، ایشان می فرمودند: در آن زمانی که در دیار مقدس غروی "زادها الله شرفا" مشرف بودم، جهت پاره ای از اعمال، شب جمعه ای به وادی السلام رفته بودم، یک وقت متوجه نوری شدم وقتی نزدیک آن نور شدم دیدم از چشمان سیدی می درخشد پرسیدم: این سید کیست؟ گفتند: سید جمال الدین گلپایگانی است(3).

یک وقت متوجه نوری شدم وقتی نزدیک آن نور شدم دیدم از چشمان سیدی می درخشد پرسیدم: این سید کیست؟ گفتند: سید جمال الدین گلپایگانی است

داستان چهارم ؛ توجه به مرگ و جهان آخرت:

داستان دیگری را مرحوم آیت الله العظمی گلپایگانی "قدس سره الشریف" نقل فرمودند: که روزی در محضر آیت الله العظمی حاج آقا حسین بروجردی (قدس سره الشریف) نشسته بودم و ایشان شخصا" نامه ها را باز و روئیت می فرمودند و یک قسمت از نامه را جدا می کردند تا جواب بنویسند، به یک نامه رسیدند، سه دفعه دست روی دست زدند و فرمودند: (صدقتک) بعد فرمود: این نامه از آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی است که برایم نوشته و مرا موعظه و نصیحت کرده است، آقا نامه را می خواند و اشک از دیدگانش جاری بود و زمزمه می کرد، مرجعیت سنگین است. مرگ هست و همه ما از دنیا می رویم.

این نامه از آیت الله آقا سید جمال الدین گلپایگانی است که برایم نوشته و مرا موعظه و نصیحت کرده است، آقا نامه را می خواند و اشک از دیدگانش جاری بود و زمزمه می کرد، مرجعیت سنگین است. مرگ هست و همه ما از دنیا می رویم

داستان پنجم ؛ گفتگو با مردگان:

برزخ

و همچنین داستانی را مرحوم علامه طهرانی از زبان خود مرحوم سید نقل کردند که آقا سید جمال می فرمود: یک روز هوا گرم بود، رفتم به وادی السلام نجف اشرف برای فاتحه اهل قبور و ارواح مومنین.چون هوا بسیار گرم بود رفتم در زیر طاقی که بر سر دیوار روی قبری زده بودند نشستم، عمامه را برداشته و عبا را کنار زدم که قدری استراحت نموده و بر گردم در این حال دیدم جماعتی از مردگان با لباسهای پاره و مندرس و وضعی بسیار کثیف به سوی من آمدند و از من طلب شفاعت می کردند، که وضع ما بد است، تو از خدا بخواه ما را عفو کند.من به ایشان پرخاش کردم و گفتم: هر چه در دنیا به شما گفتند، گوش نکردید و حالا که کار از کار گذشته طلب عفو می کنید بروید ای مستکبران!ایشان می فرمودند: این مردگان شیوخی بودند از عرب که در دنیا مستکبرانه زندگی می نمودند و قبورشان در اطراف همان قبری بود که من بر بروی آن نشسته بودم.این داستانها نشانگر عظمت روح و بلندای مقام مرحوم آیت الله العظمی سید جمال الدین گلپایگانی است(4).

 

داستان ششم ؛ مراجعت به ایران و ملاقات با شاه:

مرحوم آیت الله آقا جمال گلپایگانی علیه الرحمه( در سال 1373 قمری) برای معالجه و عمل جراحی از نجف اشرف به ایران آمدند.

شرح ماجرا را از زبان یکی از همراهان ایشان بشنوید: به کرمانشاه که آمدیم، طبقات مختلف مردم به دیدار ایشان آمده از جمله دیدار کنندگان فرمانده لشکر غرب بود که حامل پیامی از سوی شاه بود، که شاه د ستور داده هواپیمای اختصاصی خودشان به کرمانشاه آمده و شما و همراهان را به تهران ببرد. مرحوم سید (قدس سره) با ناراحتی فرمودند: من احتیاج به هواپیما ندارم و با ماشین می روم، هر چه اصرار کردند و دیگران نیز با او همراهی کردند که شاید ایشان را راضی نمایند قبول نفرموده و استنکاف کردند و خلاصه با ماشین کوچک صاحب منزل به تهران آمدیم.وقتی وارد تهران شدیم در همان ابتدای سفر، آقا در بیمارستان نجمیه (بازرگانان) بستری شدند که بدین صورت بیمارستان افتتاح شد.در زمان بستری بودن ایشان عده زیادی از علما و بزرگان قم و تهران و طبقات مختلف مردم به ملاقاتشان آمدند.آیت الله بروجردی مکرر افراد متعددی را برای دیدار ایشان می فرستادند و چندین بار نامه فرستاده و از اینکه خود نمی توانند به تهران بیایند عذر خواهی نمودند.یک روز صبح بود. که دیدیم ،هیراو رئیس دربار شاه برای ملاقات آقا وارد شده پس از مقداری نشستن گفت: کار محرمانه ای با آقا دارم، آقایان اطاق را خالی کنند،مرحوم آقا امر کردند، بیرون رفتیم، پس از مدتی کوتاهی دیدیم هیراو با کمال ناراحتی از اطاق خارج شد و رفت.

آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی

ما به اطاق بازگشتیم، دیدیم مرحوم آقا خندان هستند، علت این ماجرا را جویا شدیم؟ فرمودند: این آقا از طرف شاه آمده بود و می گفت: شاه امروز به شیراز سفر کرده و تا شب به تهران بر می گردد، و فردا صبح می آید به دیدار شما، سپس از جیب خود پاکتی بیرون آورد، و گفت : شاه سلام رساند و این وجه را تقدیم نمود، من نپذیرفتم و گفتم من نان خور امام زمان روحی فداه هستم و تا حال نگذاشته است که در بمانم لذا احتیاجی ندارم و نمی گیرم هیراو در جواب گفته بود: بگیرید و به افرادی که همراهتان هستند بدهید. فرمودند: عرض کردم آقایان هم نان خور حضرت ولی عصر (عج) هستند و احتیاج ندارند. مقداری اصرار کرد و می گفت: بد است، تقدیمی شاه مملکت است، که من جواب ندادم فقط گفتم: احتیاج نداریم، اوقاتش تلخ شد و از اطاق بیرون رفت، و شاه هم به دیدار ایشان نیامد.

مصدق هم که در آن زمان در احمد آباد مستوفی تحت نظر بود توسط پسرش دکتر غلامحسین پیغام داد که بیمارستان متعلق به مادرم می باشدلذا برای بیمارستان و عمل جراحی هیچ اجرتی ندهید، که مرحوم سید در جواب فرموده بودند: خیر نیازی به آن نیست من خودم می دهم.در زمینه همین سفر مرحوم آیت الله حاج سید مصطفی صفائی خوانساری( متوفی 1413 هجری قمری ) می فرمودند:مرحوم آیت الله سید جمال الدین برای معالجه به تهران آمده بودند در بیمارستان نجمیه (بازرگانان) بستری بودند وقتی به ملاقات ایشان رفتیم فرمودند: به حاج آقا حسین (بروجردی) سلام مرا برسانید وبگوئید اگر بنا بود سید جمال مقلد باشد از شما تقلید می کرد.

وقتی به ملاقات ایشان رفتیم فرمودند: به حاج آقا حسین (بروجردی) سلام مرا برسانید وبگوئید اگر بنا بود سید جمال مقلد باشد از شما تقلید می کرد

و این در حالی بود که آیت الله سید جمال الدین گلپایگانی از مرحوم بروجردی پرسیده بودند: اعلم نجفیون کیست که موقوفه ای را به وسیله او به طلاب برسانیم؟ آیت الله بروجردی در پاسخ نوشته بودند: آیت الله حاج آقا جمال الدین گلپایگانی است.سید از فروتنی عجیبی برخوردار بود به طوری که نقل می کنند با آن عظمت علمی که ایشان داشتند در عین حال مدت زیادی در مسجد بالاسر حرم حضرت امیر المومنین علیه السلام پای منبر مرحوم واعظ خراسانی (قدس سره) که مشغول تفسیر سوره یوسف بودند می نشتند(5).

 

 

نوشته شده توسط آقامیری - حوزه علمیه

مقاله "جمال آفتاب" را می توانید از اینجا مطالعه کنید

پاورقی ها :

(1) این داستانی بود که علا مه طهرانی در کتاب معاد شناسی ، جلداول صفحه 138 از دوران سکونت سید جمال الدین در اصفهان نقل فرمودند.

(2) معاد شناسی ج 1، ص 142

(3) مقاله جمال آفتاب.

(4) مقاله جمال آفتاب.

(5) مقاله جمال آفتاب

منبع : تبیان


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 20:13 موضوع | لينک ثابت


موانع دعا در جواب دوستانی که می گویند هر چه دعا می کنیم ولی اجابت نمی شود در دعاى کميل امير مؤ منان

موانع دعا

در جواب دوستانی که می گویند هر چه دعا می کنیم ولی اجابت نمی شود

در دعاى کميل امير مؤ منان عليه السلام به اين نکته برمى خوريم که اگر بر سر راه دعا عايق و مانعى قرار گيرد و شخص داعى توجه به مانع نکرده و آن را رفع ننمايد، اجابت نيز انجام نخواهد گرفت . حضرت با جمله اللهم اغفرلى الذنوب التى تحبس الدعاء(1) به اين شرايط مهم اشاره فرموده و گناه را اساسى ترين مانع دعا قرار داده اند، سپس براى علاج آن ، دستور به استغفار داده اند.

در اين زمينه روايتى نيز به ما رسيده است - که معاذ بن جبل از پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله و سلم نقل مى کند - و در آن به بسيارى از موانع دعا اشاره شده است (2) در آن روايت پيامبر اکرم اشاره به باطن اعمال فرموده اند؛ آن هم باطنى که حتى از ديد و علم ملائکه حامل اعمال مخفى مى ماند.

از جمله موانع قبولى اعمال (به طور مطلق) که قطعآ شامل دعا نيز

مى‌شود، اينها را مى‌توان نام برد :

    1- غيبت برادران دينى .

    2- عملى که بنده به وسيله آن در پى کسب منفعت دنيايى باشد.

    3- تکبر بر خلايق .

    4-  خود بزرگ بينى و عجب .

    5-  حسد نسبت به آنان که به علم و عمل اشتغال دارند.

    6- عدم شفقت و ترحم نسبت به ديگران .

    7- عملى که بنده به واسطه آن ، قصد معروف شدن در بين مردم را دارد.

    8- عمل را به خاطر خدا به جا نياورده است .

    9- زبان او موجب ايذاء ديگران است .

    10- گناهان خود را بر عهده ديگران مى گذارد.

    11- با بزرگداشت خود ديگران را تحقير مى نمايد.

    12- با پاک جلوه دادن خود، به آلودگى ديگران اشاره مى نمايد.

    13- به واسطه دنيا مى خواهد آخرت را تاءمين کند.

    14- به ديگران فحاشى مى نمايد.

    15- در حضور ديگران به نجوا مى پردازد.

    16- در او نسبت به مردم حالت گزندگى است .

موارد ذکر شده مجموعه اى است از موانع قبولى اعمال ، به خوبى روشن است که اين ها موانع دعا هم هستند، زيرا دعا خود عملى است که عبادت بوده و موجب قرب الهى مى گردد و اگر مورد قبول واقع شود، به دنبال خود اجابت هم دارد؛ ولى اگر مردود گردد مضمون آن نيز مقبول نشده و قهرا به اجابت نخواهد رسيد.

http://sedigh25.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 20:4 موضوع | لينک ثابت


هر روز با حافظ


 

نوشته شده توسط در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ساعت 8:37 موضوع | لينک ثابت


ابزار آپلود